محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1621
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« وقتى كه مقتولان سپاه مهران در نخيله بود « روزگارى كه مثنى با سپاهيان سوى آنها رفت « و گروههاى پارسى و گيلانى را بكشت « و بر مهران و سپاه همراه وى تفوق يافت « و همه را جفت و تك از ميان برداشت . ابو جعفر گويد : ولى قصه جرير و عرفجه و مثنى و جنگ مثنى با مهران در روايت ابن اسحق جز آنست كه در روايتهاى ديگر كه گفتيم هست . گويد : وقتى خبر شكست سپاه پل به عمر بن خطاب رسيد و باقيماندگان سپاه رفتند جرير بن عبد الله بجلى و عرفجة بن هرثمه با گروهى از مردم بجيله از يمن به مدينه آمدند در آن هنگام عرفجه سالار بجيله بود ، وى از قوم ازد بود كه با بجيله پيمان كرده بود . گويد : عمر با آنها سخن كرد و گفت : « از مصيبت برادران خود در عراق خبر داريد ، سوى آنها رويد و من نيز همه كسان شما را كه در قبايل عرب پراكندهاند برايتان گرد آورى مىكنم » گفتند : « اى امير مؤمنان چنين مىكنيم » عمر تيرهء كبه و سجمه و عرينه را كه از قبيله قتس بودند و به قبايل بنى عامر بن صعصعه پيوسته بودند فراهم آورد و عرفجة بن هرثمه را سالارشان كرد ، جرير بن عبد الله بجلى از اين كار خشمگين شد و به مردم بجيله گفت : « با امير مؤمنان سخن كنيد . » مردم بجيله به عمر گفتند : « مردى را سالار ما كرده اى كه از ما نيست » عمر عرفجه را پيش خواند و گفت : « اينان چه مىگويند ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان راست مىگويند من از آنها نيستم من يكى از مردم از دم كه در ايام جاهليت از قوم خويش خونى ريخته بوديم و به قوم بجيله پيوستيم و در ميان آنها به جايى رسيديم كه مىبينى » عمر گفت : « پس به جاى خويش باش و چنان كه ترا رد مىكنند آنها را رد كن